........

امروز با صدای نازنین مامان از خواب پا شدم که داشت وقت میگرفت برا دکتر.سره صبی یَک استرسی ریخت تو جونم که نگو در حدی که سره صب مراسم اشک فشانی داشتم تو اتاقم نمیدونم شایدم هیچی نباشه که انشاالله هم همینطوره ولی از مریضیه عزیزام به شدت عذاب میکشم اونم ازنوع مامانناراحت(فعلا هیچی معلوم نیس خواهش میکنم فقط دعا کنید)

ظهر با مامای جان رفتیم آرایشگاه به خوشگلاسیون بپردازیم از اونجا که من همیشه از درو دیوار بالا میرم امروز خب تو فکر بودم تو استرس بودم و مثه خانوما نشسته بودم آرایشگرم میگه تو شکست عشقی خوردی که الان آرومیخنثی

عصر با آزیه عزیزم قرار داشتم تولد بچم بود.خرداد پر حادثه 2 تا اتفاق خوب داشت که همون سیستم تا 3 نشه بازی نشه امروز سومیش هم اتفاق افتاد تولد آزی جون بود.آزی جان مچکرم اومدی.حضورت به شدت روحیه ام رو عوض کردماچایشالا عروسیتبغل

این عکس نینیگیای آزیه.

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
آزاده

انشالله که مامان خانوم حالشون خوبه تو بی جنبه ای فقط مرسی از تو به خاطر محبتت عزیزم خیلی من رو شرمنده کردی خانم دستت درد نکنه ای جان بچه گی هام ابروهان پیوندی نبود ای وای من

میجیک

ایشالله هیچی نیست عزیزم خودتو ناراحت نکن دعا گوییم:* ای جانم چه خوجله [قلب]

نسیم

ان شالله که چیزخاصی نیست نگران نباش ماشالله ماشاالله دوستت چقدرماه و خوشگل بوده

دختری بنام اُمید!

یه عالمه برا مامان مهربونت دعا میکنم، توکل کن به خدا، ان شالله هیچی نیست:-*

نیا

ایشالله مامیت هیچیش نی:) :-* تولدش هپی مپی:-*

آبان

چه ناااااااااااازه