گزارش

3شنبه:

رفتم مصاحبه اون جایی که دوستم معرفی کرده بود و خودشم همونجا بود به جناب مدیر معرفی شدیم و مدیر گفتش خب خانم فلفلیان از خودت تعریف کن من شرایط یونی و کاره قبلیم و گفتم و فهمیدم که خوششون اومد چنتا سوال از کارم پرسید و اینکه چه شرکتایی رفتم و اینا منم همه رو گفتم فرم رو پر کردم ،داشتم فرم پر میکردم اینا از اتاق رفتن بیرون یه چیزایی به هم گفتن اومدن تو بهم گفتن از کی کارت رو شروع میکنی؟اومدم بگم فردا گفتن حالا که تا اینجا اومدی امروز رو بمون دیگه منم گفتم باشه

بعدش فهمیدم اون وقتی که از اتاق اومدن بیرون و به هم یه چیزایی گفتن چی گفتن؟به دوستم گفتن این نیروی خوبیه چرا زود تر معرفیش نکردی

اولین اشتباه:شرایط کار رو نپرسیدم و به اطلاعات دوستم بسنده کردم چون فک میکردم 5 شنبه یا تعطیله یا تا 2 هستش بعدش که اینا از اتاق رفتن بیرون و دوستم اومد گفت 5 شنبه ام تا 6 هستیم اصن وا رفتم

دومین اشتباه:نباید از همون روز مشغول میشدم مثلا میگفتم بهتون خبر میدم،یا اجازه بدید با خانواده مشورت کنم  و اینا

خلاصه کار رو شروع کردم و کار با نرم افزار رو بهم یاد دادن یه آقایی ام بود تایمای بیکاری تمرینای اکسلی بهمون میداد فرمولای کاربردی حسابداری رو میگفت

خیلی محیط خوب و صمیمی بود همشون خوب بودن.بعد نهار مدیر فروششون گفت بچه ها کدومتون فن بیانتون خوبه از هممون پرسید به من که رسید گفتم اگه خودم توجیه بشم میتونم طرف مقابل رو توجیه کنم که یه قراردادی رو پرینت گرفت به تعداد بچه ها و جدا جدا رفتیم تو اتاقش ازمون  مثلا امتحان گرفت که در نهایت من و دوستم خوبتر بودیم انگار گفت 3-4 جا با خودم میبرمتون که کار بیاد دستتون از دفعه های بعد خودتون تنها میرید این تجربه جدیدی بود برام ینی یه جورایی استفاده بهینه از قدرت بیانم بود که به صورت فطری از مامی بهم رسیدهنیشخند

ساعت 6 زدم بیرون 7/30 رسیدم خونه.این تایم برا منی که تو کار قبلی 5/30 میزدم بیرون 6 خونه بودم ینی مرگ

برا مامی.یکی دیگه از دوستای هم رشته و عمو جان که همکار محسوب میشه شرایط و گفتم هیچکس استقبال نکرد

4 شنبه:یونی نرفتم و تا 10 خوابیدم.10/30 عمو جان زنگ زده میگه 3 سوته خودتو برسون سهروردی فرم پر کن منم که خورد و خاکشیر گفتم امرو جان در بدن ندارم که بیام زنگ زدم به آقاهه گفتم امروز نمیتونم بیام و قرار شد شنبه زنگ بزنم اگه بودن برم

دایی جان هم زنگ زد برا امشب به کنسرت شهاب رمضان دعوتم کردنیشخندکه با استقبال هم مواجه شد

تصمیم گرفتم که دیگه اون جایی که مصاحبه کردم نرم چون مامی اینا مخالف بودن ولی در نهایت گذاستن به عهده خودم منم به دوستم مسیج دادم و شماره مدیر عاملشونو خواستم که بگم شرایطم جور در نمیاد و نمیام

5 شنبه:

تا 9 خوابیدم انقد حال دادچشمکبه مدیر عامل مذکور زنگیدم خودمو معرفی کردم گفتم که نمیتونم باهاشون همکاری کنم گفتش پاشو بیا .محدودیت ها رو روکاغذ میاریم ببینیم نتیجه چی میشه اینجا ام نشد معرفیت میکنیم جای دیگه هیچی دیگه شنبه بعد اونجایی که عمو جان معرفی کرده میرم ببینم نتیجه چی میشه

عصر مامی و سیستر دارن میرن مشهد.دوره کار آموزی در خانه هم داریمچشمکشبم کنسرت و عشق و صفا،برا وضعیت لنگ در هوایی منم دعا کنید لدفن

آخر هفته خوبی داشته باشیدبغل

/ 1 نظر / 5 بازدید
دختر پاییز

ووووو . چه قدر هفته شلوغی بوده برات :) . داشتم فکر می کردم چه قدر کار پیدا کردن اونم با کاری که با شرایط ادم جور باشه سخته ... تا حالا بهش فکر نکرده بودم راستش ... امیدوارم بهتریش برات انتخاب شه :) . فن بیانت رو هم مراقبش باش که خیلی خوبه . تو هم اخر هفته خوبی داشته باشی.