انسانیت

امروز خیلی عجله باید یه مبلغی برا دوستم کارت به کارت میکردم که متاسفانه پولم نقد بود گفتم سه سوته میریم بانک سر خیابون و میریزم تو کارتم و برا دوستم کارت بکارت میکنم رفتم فیش واریزی گرفتم پرش کردم ونشستم تو نوبت خیلی ام شلوغ بود رئیس بانکه اومد یکی یکی به مشتریا گفت امرتون؟یکی میخواست حساب باز کنه که بهش فرم داد یکی چک داشت منم گفتم واریز گفت فرم میدم بهت پر کن گفتم پر کردم ازم گرفت که کارمو انجام بده گفتش دخترم حسابت مال صنعت و معدنه اینجا پاسارگاده باید بری همونجا

من:نگرانحالا از شانس نه مامان نه بابا در دسرس بودن که بگن بریزن به کارتم

هیچی تو فکر بودم که حالا اینهمه کار دارم چطوری برم شعبه صنعت و معدن که همشونم به ما دوره یه دفعه دیدم یه موتوری گفت خانوم رئیس بانک باهاتون کار داره برگشتم دیدم این پیر مرده خوردنی اومده دمه باجه atmیکی یکی به کسایی که تو نویت واسادن میگه میشه این مقدار پولو برا این خانوم کارت به کارت کنید ایشون نقدی بهتون پول بدن؟

یکی گفت کارت خودم نیست،یکی گفتش انقد پول تو کارتم ندارم و .... بعد خودش گفت اینطوری اذیت میشی بیا خودم کارتو انجام میدم رفتم نشستم 2 سوته کارمو انجام داد و منو از علافیه صبح تا ظهر نجات داد

خیلی وقت بود حس میکردم انسانیت و کار مردم و راه انداختن اینطوری مسئولانه مرده

هیچی دیگه حیف که دست و بال اسلام بستس وگرنه میچلوندمشنیشخند

امشب سیمتون متصل شد منو از یاد نبرید 6 با آن مرد میرم بیرون بعدشم با بروبچ میریم کنسرت

/ 2 نظر / 4 بازدید
دختر پاییز

عزیزم... چه مهربون ^ـ^ . ما رو نیز یادتون نره (: .

میجیک

خدا رو شکر خدا باهاته فدات شم..[ماچ] آن مرد خوبه؟ :(