حس قشنگ

بعله امشب تولد بابا با حضور بچه های بالا (مامانی اینا)هستش

بله همین الان خونه منفجر شد و یه گل زدیم

من کودکیم خونه مامانی سپری شد چون مادر جان بعد ازدواج بخشی از تحصیل رو ادامه دادن با حضور یه دایی که 2 سال ازم بزرگتره و خاله جان که 3 سال بزرگتره بقیه داییا خیلی بزرگترن

این خاله و دایی کوچیکه حکم هم بازی و خواهر و برادرم رو داشتن و خیلی ام دوسشون داشتم یادمه وختایی که مامان میومد دنبالم منو ببره خونه انقد گریه میکردم تا از هوش میرفتمخنثیاین محبت انقد زیاد بود که وقتی میومدن خونمون از بابایی قول میگرفتم علاوه بر اینکه خودشون شب میمونن باید اجازه بدن بچه ها 1 هفته بمونن خونم بشن بچه های مانیشخندو از همون موقع یه کاری میکردم که مو لا درزش نره یه ورق کاغذ میاوردم و بابایی باید یه متنی رو مبنی بر اینکه اجازه میده بچه ها بمونن مینوشت و امضا میکرد

بعد چون خودم مدرسه نرفته بودم و سواد نداشتم احتمالا 5 سالم بوده این متن رو میدادم یکی دیگه میخوند که مطمئن بشم بابایی همونی که گفتم نوشتهاز خود راضیولی مثلا بابایی بجا اجازه میدهم نوشته بود اجازه نمیدهم و من میرفتم میگفتم بابایی خان دروغ نوشتی اصن باهات قهرمقهربوسم نمیدماز خود راضی

بابایی ام همیشه میگفت پدر صلواتی.خطاب به مامان میگفت این فسقلی مثه خودته تخسه

خلاصه انقد ننه من غریبم بازی در میاوردم که اجازه بچه هارو بابایی میداد

امروز که اومدن گفتم بابایی خان شب میمونید دایی جان هم تا آخره هفته میمونه

باشه؟یا برم قلم و کاغذم و بیارم؟خنده

بابایی میگه پدر صلواتی نیشخندیاد آوری خاطرات بچگی.شیطنتای دسته جمعی

آب بازی.خیلی شیرینه

آقا از بچگی ما یه خاطره خاک بر سری داریم که اگه دوست داشتید میگم از نظر من خاک بر سریه از نظره بقیه خیلی فان هستش هر کی از راه میرسه این خاطره رو براش تعریف میکنن مامان ایناخنثی

یادش بخیر با بابایی گاو سواری میکردیم بابایی گاو میشد ما 3 تا  سوارش میشدیمخندهبابایی خیلی تپله من همیشه میگفتم گابِ تپل بدو بدو به روایتی پامم میکوبیدم تو شیکمش در آخره گاب بازی میگفتم خب آگای گاب برو دم دستشویی پارک کن جیش دارمنیشخند

وقتایی که با بابای خودم گاو سواری میکردم بابایی میگفت چرا به آقا گاو نمیگی تند تر بره میگفتم آخه این گاو لاغره خسته ام هستخنده

بعدشم فک میکردم دایی بزرگه چون قدش از مامان بلند تره فرزند ارشدهنیشخند

یادش بخیییییییر

/ 7 نظر / 6 بازدید
مهبانو

از بچگی با مزه بودی پس [قلب]

آرزو*

بازم تولد پدرت مبارک فلفل جونم. وای خیلی بابا بزرگت با مزه بوددددددددد[نیشخند]

مریم

تولدباباجونت مبارک فلفلیییییییییییی خدابابایی توبراتون حفظ کنه ماکه هیچ کدوم از بابابزرگامونوندیدیم البته ماهم بچگیمون قشنگ بود

نی نی بانو

ففللی چرا پست بالا رو رمزی کردی ؟ چیزی که نبود با تازشم طبق معمول (حال کردی چطوری با کلاس نوشتم) قشنگگگگگگگگگ بود واسه شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

دختری بنام اُمید!

تولدشون مبارک، همیشه سلامت باشن اصلا ما عاشق خاطراتت شدیم [نیشخند] چرا ما رمز نداریم؟[خنثی]

آرزو‏*‏

دوستم پس چرا رمزی شدی؟اگه از این به بعد رمزی مینویسی به منم رمز بده لطفأ؛ایمیل گذاشتم برات؛