5 شنبه که آنمرد اینا رفتن،1/30 بود تا جمع کنیم و بخوابیم 3 بود از اونطرفم آنمرد پیشنهاد داد که جمعه بریم خرید

جمعه:

برخلاف انتظارم که فکر میکردم میتونم تا 11 بخوابم ساعت 8 بیدار بودم تا 10 تو جام اینور اونور شدمو قرار شد آنمرد 11 بیاد دنبالم بریم خرید

سره راهمون مامانی رو گذاشتیم خونه خاله جان از اونور رفتیم کیف و کفش خریدیم،یه سر به سفره خونه و قلیون زدیم بعدشم نهار خوردیم

 شنبه :تو این هاگیر واگیر من یادم افتاد که قبلا آنمرد بهم گفته بود تولد پدرش توی تیره،کسب خبر کردم دیدم 1 ام تیر بوده بعد از کلی بکش و واکش آنمرد اجازه نداد من چیزی بخرم منم گفتم که گل میخرم .قرار بر این بود که من و آنمرد شب نشینی بریم سر بزنیم که آنمرد شلوغش کرد و کلید کرد که باید شام بیای

خلاصه 9 اومد دنبالم قرار بود همه بدونن غیر از خوده متولد همه چیز خوب بود تا اینکه 3 دقیقه قبل از رسیدنه ما بابام زنگ میزنه برا تبریک و موضوع مهمونی لو میرهمنتظر

گل رو تقدیم کردیم و تبریک گفتیم و شام زدیم و هدیه دادیم و برگشتیم خونه،نا گفته نماند که منم هورمونی شدمناراحت

1 شنبه:

اوج وحشی بازی و بی اعصابیه من بود.آنمرد گفت عصر بیام بریم بیرون؟منم زدم تو پرش

2 شنبه:

صبح سره کار خودمو بزور تا عصر کشوندم و عصری انمرد اومد دنبالم مثلا بریم  افطار کنیمخنده

فرحزار ترتیب آش و قلیون رو دادیم بعدشم تو دریاچه مصنوعی قدم زدیم و یه همبرگره به غایت مذخرف خوردیم و تا خونه ام مخه همو پیاده کردیمنیشخند


/ 6 نظر / 4 بازدید
اندر احوالات

وای وای مبااااااااااااارکه چرا اینجا شکلک عشقولانه نمی تونم بزارم؟ می بوسمت من چرا عقبم؟ من چرا خبر ندارم تو چرا تو لینک های من نیستی وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر خوشحااااااااااالم بووووووووس

آرزو*

دیدی عروس شدی رفت پی کارششششششش نه دیدیییییییی؟[نیشخند] عزززززززززززیزم مبارک باشه[قلب]

آوا

وااااااای فلفل من دچار هنگولیدگی شدما.... من همش ی مدت نبودم...دخترمونو شوور دادن جدی جدی... قوربونت برم من..ان شاا... که خوشبخت باشی عزیزمم... خیلی خوشحال شدم فلفل..خیلییییی..[ماچ][ماچ]

م

یادم اومد قبلا برات نظر گذاشتم پس خودمو مجاز دیدم که بگم خیلی خوشحالم از نامزدیتون تبریک میگم امیدوارم زندگی رو باهم و با شادی و عشق بگذرونین از حالا تا ابد [قلب]