آنمرد

هفته پیش همش در حال بدو بدو بودم جناب آنمرد یه جراحیه سطحی داشت شنبه شب رفتیم بیرون و قرار شد 1 شنبه با دوستش بره برا کارای جراحیش و منم ظهر برم بهش سر بزنم

خیلی خیلی دوست داشتم خودم از قبل عمل باهاش باشم که نشد حوالیه ظهر زنگ زدم دوستش گفت آوردنش بخش من و مامان هم دوان دوان رفتیم بیمارستان آقای ج که از صبح پیش انمرد بود رفت و اونیکی دوستش جناب ب تشریف فرما شدن

من و مامان هم اونجا بودیم بابا هم از سر کار اومد،جناب آنمرد همچین خودشوتو دله همه جا کرده که مامانی و بابایی و دایی جان هم برا عیادتش اومدن

منم در نقش باد بزن و به انمرد آبمیوه بده و برو از دکترش سوال کن و ......... ایفای نقش کردم

اصن دلم ریش میشد میدیم ساکت و آروم ولو شدهناراحت

همه رفتن من و بابا موندیم تا آنمرد مرخص شه و بیاریم تحویل خانوادش بدیم

حالا بماند که چه حسه خوبی داشتم از حمایتم از آن مرد و چه حسه خوبتری از اینکه برق تشکر و سپاس رو تو چشماش میدیم حتی حسه غرورش رونیشخند

بقیه هفته ام در تدارک تولده انمرد بودیم پست بعدی گزارش تولد و عکس خواهد بود

/ 5 نظر / 8 بازدید
بانوی احساس

خدا رو شکر مشکلی نبوده :) منتظر پست بعدی شما هستمممممم[زبان]

اندر احوالات

افرین افرین داری بزرگ می شیا زود پست بعدی رو بزار خانواده خودش بیمارستان نیومدن؟

تاتا

ايشالله حوشبخت بشي فلفل جان من همش هم شما رو هم ازاده جان. ميخونم ولي تو كامنت گذاشتن خيلي تنبلم!!!ااين پستاي عكس دارت خيلي باحالن[لبخند]

مصطفی

سلام ایشالا سلامت باشید ببخشید یه سئال اون عکس تناسب موضوعی داشت ؟؟؟؟ مظلومیت توش بود اما هر چی گشتم غرور ندیدم تو چشم اون طفل معصوم پیشی

دلژین

ایشالا که خوشبخت باشی عروس خانم[ماچ][ماچ] تولدش هم مبارکا باشه. نشستم الان کل ارشیوت رو خوندم چشام دروامد دیگه[نیشخند]