Daisypath Happy Birthday tickers فلفل خانم



فلفل خانم

به زندگی لبخند بزن

وای خدا ینی من از عید پست درست درمون نذاشتم؟

خونه یافتم،جهاز چیده شد

تولد یار رو خونه خودمون گرفتمنیشخند و چیزی نمونده تا عروسی

خیلی زود میگذرهابله

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط فلفل نظرات () |

طبق استیکر اون بالا من 24 سال و 1 هفته و 5 روزمه

چه زود بزرگ شدم بخاطر تنبلی همراهی نکردن نت و بدو بدوی این روزها گزارش تصویری منتقل شد اینستا

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۱ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط فلفل نظرات () |

باز ما رفتیم مشهد اینبار خییییییییییلی خانوادگی

من و یار و مامان و بابا سوم رفتیم و قرار شد با ماشین بریم رفتیم حوالی ظهر رسیدیم شاهرود نهارزدیم و پس از استراحت کوتاه رفتیم جاهای دیدینی شاهرود رو ببینیم از آرزوهام دیدین جنگل ابر بود که انقدددددددددددددددددر هوا سرد بود نزدیک بود ماشین رو باد ببره که بدین سان دست از پا دراز تر برگشتیمخنثییادمه 2 جای دیگه هم رفتیم یکیش خرقانی بود اون یکیشم یادم نیسنیشخندفقط یادمه تمام مدت لرزیدم و ترقه های باقی مانده از 4 شنبه سوری رو زیر پای ملت ترکوندمعینک

شب بابا و یاااااااااار پاشونو کردن تو یه کفش که بریم سفره خونه یه هوای قلیون که کاشف به عمل اومد کلا اونجاها مجوز ندارنمژهجاتون خالی یه شام خوووووووووشمزه زدیم بر بدن و دوان دوان رفتیم به منزل و خوابیدیم ک صبح زودی پاشیم بریم

روز 4 روم عید:

صبح زدیم بیرون و عصر رسیدیم مشهد تو همه سفرای اخیر به مشهدکه تو فصل سرما هم بود من همه تجهیزات از قبیل دستکش پالتو ساق شلواری شال و کلاه میبردم و دریغ از اندکی سرما

تو این سفر من 1 دونه بافت الکی برده بودم و از اول تا آخر سفر لرزیدم اون شب رفتیم 1 سر حرم و دعاگوتون بودم

روز 5 عید:

اون روز عصرش قرار بود مامان و بابای یار بیان مشهد،ما ظهر رفتیم حرم و نهار مرغ سوخاری زدیم و یار به دنبال نیکوتین 2-3 تا هتل رو سر زد و دست از پا دراز تر برگشتنیشخندشبش 3 تا خانواده رفتیم حرم البت با مشقت بسیار چون پای پدر یار جان نیاز به ویلچر داشت اون شب هم شبی بود و خوش گذشت

روز 6 عید:

به گردش گذشت اول رفتیم طرقبه که یار به مراد دلش همانا نیکوتین رسید و بعد از اونجا رفتیم شاندیز و نهار زدیم بر بدن از بعد از نهار انقدر سنگین شدم که فقط دوست داشتم برگردیم و من بخوابم،اون شب شب آخر بود و آخر شب همه برای خدافظی رفتن حرم و من بنا به دلایل هورمونی و درد و اینا نرفتم

روز 7 عید:

صبح پا شدیم و وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم سمت تهران

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط فلفل نظرات () |

دقیقا آخرین روز کاریه 93 عیدیه یار -7 سین و محتویات 7 سین خریداری شد با خودش رفتیم بسته بندی کردیمنیشخند

قبل ای تحویل سال تشریف آوردن و بازار عیدی دادن و عیدی گرفتن گرم شد،اون شب من عیدی گرفتم و عیدی دادمچشمک

فقط خدا خدا میکردم سال تحویل شه من بخواااااااااابم،که یار بعد از سال تحویل نصفه شبی اومد و رفتیم خیابون گردی

روز اول و دوم به عید دیدنی به صورت ام پی تیری گذشت

از روز سوم هم سفر

 

سال نو مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٤ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط فلفل نظرات () |

پارسال اولین باری ک مامان یار زنگ زد اواسط بهمن بود کلید کرده بودن زود بیان منم هی عقب مینداختم به هوای امتحانامشیطان

شد اسفند زنگ زدن ک بیان گفتیم ما خونه تکونی داریمنیشخندنمیدونم چرا مقاومت داشتم

شد عید ما سفر بودیم و قرار شد وقتی اومدیم خبر بدیم وقتی ما اومدیم یار جان سفر بودنیشخند

شد اواخر فرودین مامان یار زنگ زد گفت ما بیایم؟از اونورم شوعر خاله ما رو ویلاشون دعوت کرده بود

من خطاب ب مامان:بگو مسافرتیم

مامان:زشت دیگه خیلی عقب انداختی

من:عی بابا اصن بگو نیان حالا ی مسافرت داریم میریما ،من با خاله میرم شما خودتون بمونیدزبان

خلاصه قرار شد تشریف بیارن،ما یه فامیلیت خیییییییییلی دوری با خانواده ایشون داریم که بهتره بگم نداریم چون خیلی دوره

عااقا من با تعاریفی که از ایشون شنیده بودم تقریبااااااااا سلایقشون کم و بیش دستم بود و فک میکردم خیییییییییییییلی مذهبی باشن

منم نامردی نکردم کوتاه ترین ،جیغ ترین مانتو و نازک ترین شال و گذاشتم ک بپوشمچشمکک تکلیف روشن باشه و ....

از قبل هم تاکید کردم تو جلسه اول هیییییییییییچ حرفی زده نمیشه و فقط تشریف میارن برا آشنایی 2 خانواده حتما حتما هم همشون باشمشیطانولی جلسه اول پدرشون رو نیاوردن و بجاش با خالشون اومدن اونجا خورد تو ذوقم چون دوست نداشتم اصلا و ابدا زنونه بیان ک اومدنمنتظر

منم از اول تا آخر میوه،شیرینی،آجیل،شکلات،چایی و خلاصه کل پذیرایی رو انجام دادم و توی همین رفت و آمدام ب آشپزخونه توی صحبت ها هم شرکت میکردم در حد 2-3 جمله

خلاصه حدودا 45 دقیقه گذشته بود از اومدنشون و من با اینکه اونا باباشون رو نیاوردن تاکید داشتم که بابا حضور داشته باشه هرچند ک بنده خدا موذب هم بود ولی نشست تو جمع ما تقریبا همه حرفای معمولی که این جلسات زده میشه زده شد و دیگه حرف نداشتیم ک بزنیم یه دفعه خاله هه رو ب مامان گفت فلفل خانوم رو نمیگین ک بیان ما ببینیمشون؟

من:تعجباول تعجب کردم و دوست داشتم بترکم از خنده و فرشو گاز بزنم

یه نیگا ب مامان کردم دیدم مامانم رو ب انفجاره بابا هم کنارم بود نمیدیدمش

خلاصه دیدم هیشکی هیچی نمیگه گفتم فلفل هستم

بنده خداها نوقع نداشتن عروس از اول تا آخر حضور فعال داشته باشهقهقهه

طفلی خاله هه کلی خجالت زده شد و ماست مال کردن و زودی بلند شدن رفتن

سیستر ک از اتاقش اومد بیرون ولو شد کف زمین ما ام هرکدوم یه ور غش کردیم از خنده قهقهه

منم گفتم ک اینا پسرشون چون چاق و چله هستش (اون اول ک کلا گرد بود )احتمالا دنبال یه عروس گرد و قلمبه ان و خیالم راحت شد از اینکه دیگه بر نمیگردنچشمک

و این سوژه بارها و بارها تکرار شد و ما کلی خندیدیم حتی روزهای بعد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط فلفل نظرات () |

مامانی شنبه شب اومد خونمون به هوای دیدن خریدام ،شنبه شب ک من با یار شام رفتم بیرون چون ماهگرد بودنیشخند و بساط کیک پزون و هنر نماییعینک

ماهگرد هم خوب بود خوش گذشت

1 شنبه خاله جان هم اومد دور هم باشیم،و خریدارو باز کردم یکی یکی با هم دیدیم و ذوق کردیمنیشخندمامان جان از ذوق زدگی جمع سو استفاده کرد و مارو فرستاد بالا 4 پایه و با ترفند مامان همین 1 دیوار کثیفه و مامان جان این دیوار کوچولوعه و مامان جان اینم بکش اتاقت 2 دست نشه کل اتاق تمیز شدخمیازهو عصر هم دور همی و هر هر خنده

2 شنبه اکتیواسیونم زد بالا و تو خونه گرم وزرش شدم و خود کشی کردم و تا همین الانم بدن درد دارم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط فلفل نظرات () |

زمان دیروز

مکان خونه

از صبح ک بیدار شدم بیحوصله بودم و این بیحوصلگی از طریق میسج به حسگرهای یار منتقل شد

یار:طوری شده؟

من:نهخنثی

یار:اتفاقی افتاده؟

من:نهابرو

یار:من بابت چیزی باید عذر خواهی کنم که نکردم؟

من: به ترتیبتعجبابلهخندهقهقهه حالا که انقد مشتاقی عذر خواهی کننیشخند

 

بعد از 6 ماه اتفاقات خوبی داره میفتهعینک

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط فلفل نظرات () |

شش ماه گذشتبغل

دارم میرم آریشگاه موهام رو رنگ کنم،نیشخندینی یار جان ببینه میفهمه؟خنده

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط فلفل نظرات () |


آخرين مطالب
» واااااااااااااااااااااای
» تولد
» سفرنامه 94
» اختتامیه
» یادش بخیر
» جهیزیه
» من و اینهمه خوشبختی؟
» ماهگرد ششم
» بوی عید
» جمعه پر کار

Design By : RoozGozar.com